مي ترسم بمير..م..ي

مي ترسم نابود شو..م...ي باران
چقدر دلم براي امدنت لك زده ....ميايي...

چشمانم ترنم نگاهت را مي خواهد

  كاش اب اينجا كنار بستر من يا شما بود

ميداني پشت تمام دروديوارشهر، نگاهم مانده ودلم...


چقدر دلت تنگ بارانم ولي اهسته مي ايي


سكوتت را شكستم من ولي اهسته مي ايي


درونت گم شده مهرم ولي بي اعتنا تا كي


كنار بستر افتادم  ولي  بي  اعتنا  تا كي

كاش امروز مي امدي


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت