گوش فلک هم کر شود من بی خیالم

صد درد هم در سر شود من بی خیالم

کوهی از ان تن های زخمی سر بریدم

من اسمان را خون نکردم بی خیالم

یک کودک انجا ژشت دیوار جامانده

من نان با اشکش نخوردم بی خیالم

مبهوت تو میخم که با یک تقه بندی

من خاک از اجر نبردم بی خیالم

یک مادرو هفتاد درد بی سرانجام

من تیغ در دستش نبودم بی خیالم

وقتی حساب زندگی یک مردمی خواست

ادم حسابی هم نبودم بی خیالم

الاکلنگ زندگی من با توهستم

من با دعای تو نمردم بی خیالم

این سنگ بر روی تنم جزوولز کرد

من شاعر رندی نبودم بی خیالم


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت