تبليغاتX
 تنهای رسوا"ستاره من و شما"

click here for Add



This free script provided by
بهترینها برای ایرانیان

 

زودم عاشق میشی زودم فراموش

فرشتهء کوچک من زمزمه کن بهار را

بکش ز دست کوچکت حرکت این قطار

رسیده ای به ایستگاه پیاده شو ولی نگو

واگن سبز و دوست دارم کنار این چنار را

کبوتر کوچک من یه بال پرواز می کشی

دونه به دونه می شمارم سالن انتظار را

تازه شدم یه عاشقی خودم رو می سپارم به باد

باد بادکم که بسته ان دور همین چنار را

دوسم داری یا که میری وقتی که توی دلمی

می کنی از شاخه دل میوه انتظار را

هر چه میخواهی خط بکش توی دلم سرک بکش

سبزی چشمات و می خوام پاکی این نگار را

ترک تروک دلمو دونه به دونه می شمارم

توقفی هم نداره حرکت این مدار را


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت 15:25 موضوع | لینک ثابت


کویر

من کویر کوچه هاتم خودت اینو خوب می دونی

عاشق چشم سیاتم خودت اینو خوب می دونی

توی این شلوغی شهر  توی این خلوت چشمات

من پری قصه هاتم  خودت اینو خوب می دونی

من قسم دادم به چشمات به همون قرمزی لب

حسنی بی گناتم خودت اینو خوب می دونی

تو کویری پر رحمت پر از اون هوای تازه

عاشق قد و بالاتم خودت اینو خوب می دونی

عزیزم ستاره ها تو برا من کنار می زاری

مشتری خنده هاتم خودت اینو خوب می دونی


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در جمعه هشتم تیر 1386 ساعت 15:50 موضوع | لینک ثابت


برات نگفتم

مث یک خاک بیابون توکویر دلمی

 تو مث نم نم بارون تو کویر دلمی

مث اون باد بیابون توبرام ناز میکنی

یه دونه ستاره ای ،تو آسمون دلمی


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت


سرت را به سوی همسایه بر گردان

 دور خودم  سبز می کشم  و از خودم رد می شوم


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 ساعت 21:56 موضوع | لینک ثابت


خدای من و خدای شما دوتاست

  • من یا شما کدام را خدا نخوانده ورق می زند
  •  
  • راستی خط دوم خدا وخودت را سنگ چین میکنی 


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 8:22 موضوع | لینک ثابت


نامردمان آدم نما

گرگان پشت سر خدا هم زوزه میکشند اینکه من و شما ییم

سینمای شهر را ساروی ها پاتوق می کنند آزادکارهای دشت و

شوره زار  


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 ساعت 0:32 موضوع | لینک ثابت


گناهکار سابق وبردار آویخته این شهر


مي ترسم بمير..م..ي

مي ترسم نابود شو..م...ي باران
چقدر دلم براي امدنت لك زده ....ميايي...

چشمانم ترنم نگاهت را مي خواهد

  كاش اب اينجا كنار بستر من يا شما بود

ميداني پشت تمام دروديوارشهر، نگاهم مانده ودلم...


چقدر دلت تنگ بارانم ولي اهسته مي ايي


سكوتت را شكستم من ولي اهسته مي ايي


درونت گم شده مهرم ولي بي اعتنا تا كي


كنار بستر افتادم  ولي  بي  اعتنا  تا كي

كاش امروز مي امدي


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 ساعت 9:21 موضوع | لینک ثابت


رویای خیس من و شما

دیگر با تو وتمام خدایم خاله بازی نمی کنم

این کام چسبیده به دهان به خدای ادم برفی فحش می دهد

باران خسته ام  کمکم کن ....

باران...


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 4:20 موضوع | لینک ثابت


ناز

از بس تو را دردانه دیدم نا زکردی

در گوشه چشم و دلم جا باز کردی

ای بت پرست زا روخسته بی اراده

آتش گرفتی  مرگ را اغاز کردی


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در جمعه چهارم اسفند 1385 ساعت 18:5 موضوع | لینک ثابت


گوش فلک هم کر شود من بی خیالم

صد درد هم در سر شود من بی خیالم

کوهی از ان تن های زخمی سر بریدم

من اسمان را خون نکردم بی خیالم

یک کودک انجا ژشت دیوار جامانده

من نان با اشکش نخوردم بی خیالم

مبهوت تو میخم که با یک تقه بندی

من خاک از اجر نبردم بی خیالم

یک مادرو هفتاد درد بی سرانجام

من تیغ در دستش نبودم بی خیالم

وقتی حساب زندگی یک مردمی خواست

ادم حسابی هم نبودم بی خیالم

الاکلنگ زندگی من با توهستم

من با دعای تو نمردم بی خیالم

این سنگ بر روی تنم جزوولز کرد

من شاعر رندی نبودم بی خیالم


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 1:55 موضوع | لینک ثابت


دل نگران

دستت بروي صورتم ديگر نمي خواهد دلم
صورت بصورت مي نهم ديگرنمي خواهددلم

سينه بسوي آسمان بغضم كنار اين و ان
تك مصرع وبيت وغزل ديگرنمي خواند دلم

من روي ابري گيج ومنگ تودركنارقلوه سنگ
بر روي اين دشت كوير ديگر نمی بارد دلم

اشكم بروي گونه ات دل داده گي در سينه ات
امشب كنار بسترت ديگر نمي ايد دلم

امشب انيس و مونسي فردا كنار ناكسي
مهر و وفا بر ناكسان ديگر نمي خواهد دلم

من بغض كهنه بي خيال تو عاشقي اما محال
از اين كتاب زندگي ديگر نمي خواند دلم


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در جمعه دوازدهم خرداد 1385 ساعت 21:39 موضوع | لینک ثابت


رسواي دل تو

دنيا را براي زندگي
زندگي را براي با تو بودن ميخواهم




 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


مهدی بیا

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغـض ها که در گـلو رسـوب شد نیامدی
خـلیـل آتـشـیـن سخـن تـبر به دوش بت شکـن
خـدای مـا دوبـاره سـنگ و چـوب شد نیامدی
برای مـا کـه خـسـته ایم و دل شـکسـته ایم نه
بــرای عــده ای ولـی چـه خــوب شـد نیامدی
تـمـام طـول هــفـتـه را در انـتـظـار جـمعه ام
دوبـاره صـبـح ظـهر نـه غــروب شد نیامدی


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در یکشنبه سوم مهر 1384 ساعت 3:41 موضوع | لینک ثابت


ادم برفی

من خورشیدم
فکر می کنم ادم برفی ها خجالتی ترین ادم های روی زمین اند
چون تا نگاهشان میکنم اب می شوند

فروغ صابر


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در شنبه پنجم شهریور 1384 ساعت 22:37 موضوع | لینک ثابت


خدا من

دیگر با تو وتمام خدایم خاله بازی نمیکنم

این کام چسبیده به دهان به خدای ادم برفی فحش می دهد

باران خسته ام  کمکم کن ....

باران...


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


غربت باران مینا

ان روز غریبانه و تنها جان داد          پرورده آسمان به صحرا جان داد

اسرار شکفت عشق معنا می شد     وقتی که عطش کنار دریاجان داد

 


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384 ساعت 4:16 موضوع | لینک ثابت


همیشه ابری

این حرفها که خوشهء گندم نمی شود
نانی برای سفرهء مردم نمی شود
این حرفها کز سر تکرار می زنیم
برچهرهای خسته تبسم نمی شود


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در شنبه پانزدهم مرداد 1384 ساعت 6:9 موضوع | لینک ثابت


باز باران

امشب خیس خیسم

شاید دوباره باران بیاید

وشایدباران سلام نکرده برگردد

خدا حافظ  باران


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در جمعه چهاردهم مرداد 1384 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت


من وباران

شاید همین حالا کنار بستر من یا شما یک نفر با خدای خودش لی لی بازی می کند

و شاید هم برای همسایه اب بر نمک می پاشد

شاید هم......

 


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1384 ساعت 4:19 موضوع | لینک ثابت


من یا شما

  • من یا شما کدام را خدا نخوانده ورق می زند

راستی خط دوم خدا را با عشق سنگ چین کن


 

نوشته شده توسط ابراهیم کیایی در دوشنبه دهم مرداد 1384 ساعت 22:15 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting