تبليغاتX
تنهای رسوا"ستاره من و شما"
غم باران فرداها همین جاست
دنیا را که ورق می زنم توی صفحه همین دیروز یا چند روز خوانده ام صداقت را نمی بینم و دنیا را سه نقطه بالای خط و یک استکان علامت سوال می بینم که  در بی قندی بالا میکشم.

 میشوم عشق اما دریغ و درد که تمام نقطه ها و دندانه هایم را شروع نکرده پاک می کنند.

می شوم دل باخته!! اما دلی که در بند و اسرارت دیگریست و تنها زبان را برای دلخوشیم

 می چرخانند که مثلا تو هم...

شاید اصلا بدنیا امده ام  حداقل برای دل خوشی و سرگرمی هم شده بشکنم و حتی هم اگر روزی هم نشکنم انچنان می شکنندم تا خواجه حافظ شیرازی هم دلش برای این سیاه بخت می گیرد و استخاره ام را : 

((ما زیاران چشم یاری داشتیم.......))ورق می زند تا پودر استخوانم را دریای هیچ دلی برای آرامش ته نشین نکند

 ای کاش برای یک بار هم شده فقط یک بار هم شده صداقت را از حلقوم خارج می کردیم

ای کاش ....

                        ---------------------------------------------

من با زخم زبونت  رفیقم

مرحم بزا ربا حرفات رو زخم عمیقم

با توام  که داری  به گریه ام می خندی

کاش می شد بیا ی و به من دل ببندی

تنها بودن یه کا بوس شومه عزیزم

کار دل    نباشی تمومه عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 22:14  توسط ابراهیم کیایی  | 

داشتم باور می کردم که می شه به دنیا امید وار بمونم و برای رسیدن به آرزوهام تنها نباشم اما انگار داستان منو دنیا و گنجشکک اشی مشی تمومی نداره

 از کجای قصه ام بگم از زاینده رود یا از ارومیه

 از دادا بگم یا از اُیاختی .بی انصافی هم اندازه داره درست مثل شوری دریاچه ارومیه

.حرف خوبه اما تا زمانی که دل نشکونه . عشق خوبه تا زمانی که زاینده رودشم مال خودم باشه.

  انگار بازم باید صبوری کنم صبوری .خدا کنه تو آزمون دلمون  هم موفق باشیم ( من و تو آدم برفی دلمون)  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 18:55  توسط ابراهیم کیایی  | 

سلام ها ها ها...

خیلی وقت بود منتظر بودم که شاید از نا کجا آباد بیای اما هر چی بیشتر منتظر موندم کمتر جواب علامت سوالمو پر دیدم . بی انصاف زمانو توی مشتت گرفتی و برای خودت پادشاهی می کنی .شاید مهزبان عقربه های موبایلم را با ساعت دلت چک

 کاش ریا  نبود اما هست .کاش دروغ نبود اما هست . کاش بودی اما...دلم برای خوم یا خوت که تنگ می شود رد پایت را می شمارم تازه شده ۱۳.....نه نه شده ۱۴...

زودتر برگرد تا زبانم به سقف دلت بچسبد . منتظرت ....

نیه نیه .

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 12:33  توسط ابراهیم کیایی  | 

اینبار برای دیوار همسایه و ستون هشتم اقا مینویسم

سلام ستون دوست  داشتنی- دلم برای حرم همسایه ات تنگ شده و هنوز خوابم را برای تعبیر کردن به دیوار می گویم . و دیوار من و از عشقم جدا کرد .

دیوار قشنگ عجول خوبی من دلم برای اونوری کنار دستت جوری وا جور شده  نمی شه یه با هم شده بشکنی یا نه بشی ستون تا هم بهت تکیه کنم و هم دلتنگیهامو برای همسایه بگم

 منتظرت می مونم

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:43  توسط ابراهیم کیایی  | 

سلام

 برگشتم تا خدا دوباره منو بزاره موش آزمایشگاهیش

منو برگردوند تا یه نفر دیگه رو اذیت نکنه . برگشتم تا دوباره تو دنیای ادما الکی پرسه بزنم  اصلا ادما یه چیزی گذاشتن تو سینه شون ومثلا می کن جای عشق (کذبه)

قسمت نشد برم اما دوباره جون که گرفتم حتما عزم سفر می کنم  یکی از دوستام اصرار به موندن داشت شایدم دعای اون بود که نزاشت من برم

نمی دونم چی میگم اما فعلا موندنیم کرد....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:37  توسط ابراهیم کیایی  | 

سلام اومدم برای تولد مرگم که تقریبا ۷روز دیگست تبریک بگم...(اول مهر۵۷)

اومدم بکم خبر مرگمو خودم برای خودم نوشته باشم :((کیادر اثر حادثه ای در اول مهر ۸۸ دار فانی را وداع گفت-بدین وسیله از تمام دوستان و اشنایان ان مرحوم در مراسم خاکسپاری دعوت بعمل میاید))

حتما می خندید برای خودم فقط۷ روز مونده تا پایان بدبختی هام خیلی ها میگن به خودت انگ بدبختی نزن..... اما مگه می شه مگه بدبختی چیه؟مگه غیر اینه که دارم توش بالا پایین می پرم. راحت می شم راحت راحت و حتما می شم یه خاطره شایدم نه یه صحنه برای زندگی خیلی ها....

تمام خودم را می شمردم که خوشی- آرامش ‌‌‌-مثل همیشه کم بود اگه یه روز پیداش کردین  حتما با خودتون برای سنگ قبرم بیارید  تا شاید ارامش شما باعث آرامش من بشه

برا همیشه خدا حافظ

در پایان از تمام کسایی که طی این مدت اذیت شون کردم  باعث رنجش شون شدم طلب حلالیت می کنم

من که رفتم بنشینید و دارم بزنید

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:11  توسط ابراهیم کیایی  | 

انگار دنیا مال ادمای مهربون نیست برای دیدن دریا و ساحل همش تو راهی اینجا ساری کنار ساحل شاید نا قشنگش(لغت جدیده)دنبال حرم کدوم معصوم میچرخی ؟نه نه چالوس

انگار هنوز موبایل اختراع نشده که زنگی به دل همدیگه بزنیم: الو من شمالم دلم برات یه ذره شده  کجایی باید ببینمت تا کنار ساحل اروم بگیرم--سلام گلم من مشهدم --اونجا چیکار میکنی---(بلند شو مرد چقدر می خوابی)

دلم براش تنگه به کی بگم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:43  توسط ابراهیم کیایی  | 

هی خواهش هی تمنا هی اصرار هی.......

 شکست اول و ادم به خودش می زنه نه همسایه و دیوار کوچه بغلی

 اصرار به کاری که از زمانش گذشته و دل به گرو کسی ببندی که درشو برای کبوتر حرم هم چند قفله کرده و....

حرف بمونه تو گلو اما ...

باید نمونم یا نه شما بگید؟

 خواهشا شما بگید.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:3  توسط ابراهیم کیایی  | 

سلام به هوای پاک دلای پاکتر و یه دنیا خاطره از روزای خوب بی ستونی امام هشتم

تو خلوت خودم حرف میزنی که اگه رسیدی اونجا از کجا بگی از چی بگی اصلا تحویلت می گیره ؟

هر چی بود رسیدم و منتظر یه دل شکسته که داشت از دنیای من فاصله می گرفت 

باتاخیر خدمتشون رسیدم و شدیم یک به صفر به نفع چشمای اسمونی  

بازم شکر که به خاطر من هوای دلمو نگه داشت و از ژاپن و دلای چینی خودش گلایه نکرد

اما...

هنوز حرف نزده بودم که بغضم گرفت نمی دونم صدای گریه های اونه تو گوشامه یا صدای شکستن یه دل بعد از ۱۱ ماه انتظار

انگار  اسمون هم با تک ستارهش از اب طالبی   که خیلی دوسش دارم بدش میاد انقدر حرف داشتم اصلا سوال نکردم چی میخوای چی می خوام؟

 فقط یه چیز و تو گوشم بلند گفت که نمیرم اونم اینکه اگه برگشتی تحویلت نگرفتم دلم اسیر یه جای دیگست و تو میری بیرون ستون هشتم

هنوزم دارم می سوزم اما شیرینه اصلا حقمه بدونه تعارف من باید پاک میرفتم خدمتش واما گناه کار رفتم ولی ....

بازم حرف دارم

همیشه باستون هشتم و سجاده ش درد دل میکنم تا شاید دوسم داشت باشه ..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 18:52  توسط ابراهیم کیایی  | 

زمان دور سر من و شما نمی ایستد اما گاهی برای دلخوشی خودمان میایستیم و زمان را نگاه می کنیم .

 امروزهزازان نفر چشم به این دنیا باز کردند اما یک نفر عزیر دل میشود و محبوب خاطره ها

کاش حالا که زمینی شدی دل کوچت را اسمانی می کردی ؟

خوش امدی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:20  توسط ابراهیم کیایی  | 

انگار راهی برام نمونده جر: صبوری توی این زندگی ِ- خانهِ - خودم- خدمت به خلق- خمودی -خائن- نمی دونم شاید خدا داره بهم می خنده شایدم اصلا حواسش به من نیست 

 اگه دیدید یا باهاش ارتباط بر قرار کردین بهش بگین  :خدا یکی چشم انتظارته

رفت انگار باید منم برم اما کجا ؟آروم گرفت اما من؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:26  توسط ابراهیم کیایی  | 

انگار همین دیروز بود که داشتم فکر می کردم کی بزرگ می شم و میشم افتخار این سرزمین

اما بچه های امروز دیگه ارزوشون انگار این نیست  اون دنبال مد و لباس و پارتی و...

 و بعضی هم امروز قرص اکس سیاست خوردن و هی دارن   توهم  میزنن

 بی بی سی و شبکه های ماهواری ای دارن ارکستر خودشونو هدایت می کنن  به فکر من و شما نیستن

 بعضی از جونا خوبن اما ساده و قابل برنامه ریزی

خواهر یا برادر ارجمند :

ایران برای من و شما عزیزه و باعث مباهاته قدر این ارامش و اسایش  رو بدونید

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 20:4  توسط ابراهیم کیایی  | 

تو دلتنگی های روزگار هنوز چشمام به در مونده تا بگه :هستم مطمئن باش .از حرم اقا گفتم اما انگار زدم به کوچه فهمیده راست نه نه نه ....نمی دونم شایدم تو لی لی روزگار تنهاییم جا موندم . فقط بگید چشام تو پاشنه در اقا جا مونده و لی لی هم دلش برای بازی بچه گانه تنگ شده .

فدای چشمای پر سوال بی جواب خودم بشم یا نشم که فرقی نمی کنه .هنوز منتظرم...... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:39  توسط ابراهیم کیایی  | 

خدا وسط حرفای ادما گم نمیشه اما دل ادما که اهنی میشه خدا رو گم میکنه  .

کجای قصه من وشما با اهن بود و بتن که شدم الیاس و شعله اتش درون  شما .

الیاس بزرگتر از خودش کلاغ بالای درخت همسایه رو ندید. اما من ...

 قرار بر این شد که همکار دلهای سنگی ادما بمونم نه اهنربای دلای ننگ.

برای تویی که الیاس را در وجود ذره میبینی و حس گناه گریبانت را گرفته

نوشتم تا بگویم زندگی ذره ای از سختی دلهای ادم اهنی های زمان را

به باد و زمان نمی دهد چه بخواهیم چه نخواهیم.

راستی از این به بعد شدم همکار الیاس یا ...

قضاوت با شما  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 0:34  توسط ابراهیم کیایی  | 

آدما روز و شب شب و روز مي كنن  و يه روز به خودشون ميان كه ديگه خيلي بزرگ شدن  و دارن حسرت تمام روزاي گذاشته رو مي خورن كه چه كارايي كه نكردن .

اينا رو گفتم كه بگم تمام آرزو هامو با خودم تو تمام سالها اوردم به ۱۳۸۸ و اين بار ارزو ميكنم كه حمال ارزوهام براي سالهاي بعد نباشم .تا يادم نرفته بگم يه آرزوم و زمان برام هديه آورده و اون اينكه تو بچه گي ارزو ميكردم كه زوتر بزرگ شم كه خيلي زود اومده ۳۰ سال مثل برق اومد و رفت تازه فهميدم كه يه ذره بزگ شدم .

اگه باهام قهري صادقانه ارزوي سال قشنگي برات دارم و اميد دارم كه سالم باشي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 21:22  توسط ابراهیم کیایی  | 

تو خلوت شبای تنهاییم هنوز بهار رو نديدم كه اوني كه باهاش سرگرم خيالاتم بودم منو جا گذاشت و رفت انگار مني نبودم كه بهار بياد سلام من

نمي دونم كجاي اين دياره سلام منو بهش برسونيد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:58  توسط ابراهیم کیایی  | 

اینجا سکوت شکسته دلم را برای برای شما شکشته بندی می کنم

یه کدام گناه نکرده ام بالای دار این مردمان غریب  با باد صبح گاهی باید برقصم

سکوت چند ماهه ام برای ترکیدن عجله داشت  اما من هنوز در خاموشی راحتر حرف می زنم

دلم هوای غربت باران را دارد....

  راستی ابر بالای سر من وشما مال کدام دریا و سرزمینه که به غربت رسید مثل من به زمین شما حمله می کند

اما تو که منو می شناسی سلاممو به ستون هشتم امام رضای غریب برسون باشه؟

ممنون محبت شمام

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:31  توسط ابراهیم کیایی  | 

وقتی تو تنهایی  خودم را جلوی ایینه قرار دادم تازه یادم امد:بزرگتر که بودم ایینه ها راست

 می گفتند .

اما امروز که قدم با سنم برابری میکنند دستانم از روی سر همسایه مو هایم را برای جشن

 غربتم شانه میکنند

انجا تنهایم را با اینه نصف کردم که شاید دیرتر از خودم ترک بخورد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 13:40  توسط ابراهیم کیایی  | 

سلام نمی دونم بگم تنهام یا تنها شدم ؟

اصلا خدا یادشه که یکی هست که داره برای رسیدن به اون تاب تاب میکنه

اخه نزدیکتر از رگ گردن چقدر تو رو رنجوندم ؟که ازم دور شدی 

می خوام تنها بمیرم اما رسوا

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:4  توسط ابراهیم کیایی  | 

امروز وقتی یکی از دوستان نوشت که چرا نمی نویسم یه جورایی تحریکم کرد آخه راست می گفت   چشم می نویسم اما تو تنهایی خودم و ....

از کنار دست خودم تو اسمون دلم رنگ خدا را ابی دیدم و دلم برای دل پر خون خودم دلتنگی کرد ( تازه گیها دلم از خود راضی شده)کجای دنیا رو من اشتباه کردم که محکوم به تنهایی شدم اصلا میگن ادمای تنها یه جورایی یه چیزشون میشه  نکنه منم......

راستی اگه خدا از کنار دستتون رد شد  دیدید رنگ عوض کرده تعجب نکنید اخه دلش از من خونه خون

سری به تنهایی شما برنم؟ یا نمی خوایین رنگ عوض کنید؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 23:24  توسط ابراهیم کیایی  |